تبلیغات
وبلاگ روستای اسبمرد - پاکی خوشه زیست
 
وبلاگ روستای اسبمرد
به وبلاگ روستای اسبمرد (اصل مرد) خوش آمدید ، امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید.
درباره وبلاگ


این وبلاگ را می نویسیم تا روستای اجدادیمان را که خیلی دوست داریم به شما معرفی کنیم.
در هر موردی که پیشنهادی داشته باشید ما استقبال می‌کنیم.
از همه دوستان درخواست می کنیم با نظرات خود در بقای این وبلاگ به ما کمک کنند.

مدیر وبلاگ : فرزاد رحیمی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ چطوره ؟






جمعه 1 اردیبهشت 1391

به تماشا سوگند و به آغاز کلام ، واژه ای در قفس است


غروب یکم اردیبهشت سال 1359 – بیمارستان پارس – تهران
سهراب روی تخت آخرین نفس هایش را می کشد و پروانه را آرام می کند
پروانه چقدر لاغر شده ای
به خاطر میگرنم است سهراب – اما تو باور مکن –
سرطان خون ، مرضی که از هر یک میلیون نفر تنها یکی مبتلا می شود ،درمانی نداشت آن سالها ، امروز را نمی دانم
شاعر بود ، خوب هم شعر می گفت
نقاش بود ، خوب هم طرح برمی داشت
واژه ها را نقاشی می کرد به گمانم
اهل کاشان بود اما شهر او گمشده بود ، خانه ای در طرف دیگر شب ساخته بود
خدا را هم خوب می شناخت
و خدایی که همین نزدیکیست
خدا را در آسمان نمی جست ، خدا را انگار ....
زیر بیدی بودیم ، برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم‌: چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟
آری سهراب از میان ما پر کشید ولی نمرد ، هرگز نمی میرد ، من او را در هشت کتاب می بینم .
هنوز در حجم سبزش ، سبز است .
هنوز دارد رنگ ها را در مرگ رنگش می کشد ، تا به یک رنگی برسد
هنوز زندگی می کند در ، زندگی خوابها
هنوز آواز می خواند ، حتی برای آفتاب
هنوز در تفکرات فلسفی مشرق ، شرق اندوهناکی دارد
و هنوز در مسافرش به مرداب فراموشی نلغزیده است
صدای پای آبش را من نمی گویم خودت بخوان ، روان است ، ذلال است ، زیباست ، صدای پای آب است
و ما هیچ ، ما نگاه..................................... فقط نگاه
سهراب هر کجا باشد اتاقش آبیست ، هر کجا باشد آسمان ، پنجره ، فکر ، هوا ، زمین و عشق ، عشق مال اوست ، چه تفاوت دارد گاه اگر می رویند قارچ های .........
سهراب این روزها به شهر پشت دریا ها سفر کرده ، با قایقی از تور تهی و دلی از آرزوی مروارید.
کفش هایم کو ، چه کس بود صدا زد سهراب ؟ آشنا بود صدا ..... بوی هجرت می آید .... باید امشب بروم ، من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم ........ باید امشب بروم
سهراب نمی توانم از تو بگویم ، قلمم سحر می شود در سحر واژگانت ، سکوت می کنم دیگر ، سکوت و به دنبال خدا در تپش باغ می گردم تا بگویم ماهی ها حوضشان بی آب است
تو به سر وقت خدا رفته ای انگار دگر
مشهد اردهال – بقعه امازاده سلطان علی بن محمد باقر ،جایگاه بدن سهراب است که باید نرم و آهسته به آنجا برویم ، سهراب تنهاییش چینی نازکی ست ، ترک بر می دارد
پس بیایید نرم و آهسته سراغش برویم

دوستان قدیمی من - پاکی خوشه زیست - محمد مشکاتیان (م.م)

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم - محمد مشکاتیان





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : پاکی خوشه زیست،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 خرداد 1392 05:31 ب.ظ
این اهنگ بودش مثلا.....بیا آهنگ بهزاد بکس بدم گوش کن ک داره میترکون؟؟؟
فرزاد رحیمی

ههههههههههه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه